پارت دوم :
راننده تاکسی نگاهی از آینه به دخترکی که هاله ی سرخ دور چشمانش خبر از اندوهی عمیق داشت و پوست رنگ پریده و آن حالت جمع شده اش احساس سرمازدگی را به آدم القا میکرد انداخته و برای آنکه سر صحبت را باز کند گفت:
-چه بارونی هم گرفته سر صبحی،اگه سردته بخاری و زیاد کنم آبجی؟
نگاه دلمرده اش را به شیشه ی بخارگرفته دوخته درحالی که به صدای برخورد دانه های درشت باران به پنجره گوش میداد آرام لب زد:
-نه ممنون...
مرد که دید دخترک میلی به حرف زدن ندارد دیگر چیزی نگفت، اما از آنجایی که پس از چهل سال رانندگی عادت کرده بود تا از هر دری با مسافرانش صحبت کند باری دیگر سعی کرد تا سر صحبت را باز کند.
-برای ساعت چند بلیط داری آبجی؟
جا نمومی یه وقت ...هرچند شانست سر صبح ترافیک زیاد نیست..
پوزخندی به نگرانی مرد زد..جا بماند؟
بنده ی خدا حتی در مخیلش هم نمیگنجید که در آن لحظه چه طور از ته دل جاماندن از قطار و بازگشت به آن خانه را آرزو میکند.
آهی کشیده و بدون آنکه جوابی دهد به لبهایش را بهم فشرد.
کاش مرد جواب ندادنش را به محل ندادن و بی ادبی تدبیر نکرده و از دستش ناراحت نمیشد.
نکه نخواهد جوابش را ندهد،نه...فقط میترسید کلامی به زبان بیاورد تا آن بغض خانه مان براندازی که به زور جایی در میان آرواره های دردناکش زنجیر کرده بود یکباره بشکند.
***
انگار حتی زمان هم با او لج کرده بود..هرچه قدر که او دلش میخواست دیر تر بگذرد عقربه ها تند تر حرکت میکردند..!
وارد کوپه ای که روی شماره بلیطش زده بود شده و با دیدن صندلی خالی کنار پنجره، بی توجه به نگاه های بقیه به روی خود،مستقیم روی صندلی جا گیر شده و ساکش را همچون یک شیء ارزشمند در آغوشش فشرد.
ضربان قلبش به قدری شدید بود که انگار قلبش بالا آمده و در حلقش میتپد.
صدای سوت حرکت قطار که درگوشش نشست،سنگین نفسی گرفت.
صدای هراسیده ای در مغزش فریاد کشید.
_واقعا داری میری؟داری ازش دل میکنی ...؟
اگه بری دیگه شاید هیچ وقت نتونی دوباره ببینیش ها...مطمئنی...؟
پلک هایش را محکم روی هم فشرده و بی توجه به صدای ویرانگر درون سرش سعی کرد تا نفس بکشد.
دم،بازدم..،دم ..بازدم... دم...
جیر جیر چرخ های زنگ زده به روی ریل هارا که شنید ،گویی بالاخره باورش شد که واقعا دارد میرود ، نفس در سینهاش حبس شد.
دیگر بازدمی وجود نداشت...
و ثانیه ای بعد با احساس حرکت قطار،همچون چینی سرهم بند شده ای که تنها منتظر تلنگری برای فروریختن است شکست...همان اندک خودداری اش هم شکست!
بغضی که تمام مدت فرو خورده بود یکباره ترکیده و درحالیکه دست های لرزانش را با بیچارگی سپر صورتش میکرد از ته دل گریست.
شانه های لرزان و هق هق بی صدای دخترک که با بی کسی در گوشه ی صندلی کنار پنجره درخود جمع شده بود به حدی حزن انگیز بود که زن چادری همانطور که زیر لب ذکر میگفت اهی کشیده و در دل برای دخترک جوان طلب صبر کرد.
خدا میدانست چه دردی در دل دارد که اینطور غریبانه اشک میریزد.
دخترک اما انگار هرچه که گریه میکرد جای سبک تر شدن،سنگین تر میشد...
دل تنگش از همین حالا نرفته سر ناسازگاری گذاشته بود.
غمگین فکر کرد؛کاش هیچ وقت بزرگ نمیشد.
دلش همان روزهای شاد و سادهی هفده سالگیاش را طلب میکرد.
زمانی که فارغ از عالم و آدم همراه دوستانش در کنار رود سیروان آب بازی میکرد .و در دشت های اورامان فارغ از عالم و آدم روز هایش را شب میکرد.
روزهایی که با احساسی به نام عشق آشنا نبود و تمام دنیایش خلاصه میشد در غرغر های گاه به گاه،آوا گه وره اش* (مادربزرگش).
روزهایی که موهایش هنوز به نوازش دست های گرم و بزرگ مردانه عادت نکرده و تنها با نوازش های آوایَش*(مادرش) آشنا بود.
روزهایی که حالا حتی دیگر به سختی میتوانست به خاطر بیاوردشان...
طول کشید تا شده کمی به ظاهر آرام بگیرد.
البته آرام که نه...فقط نمیخواست بیشتر از آن مزاحم بقیه شود.
آخر مردم که گناه نکرده بودند...!
همراه با افتادن قطره ی باران به روی پنجره قطره اشکی به آرامی روی گونه ی دخترک سقوط کرده و دخترک اما مدتی میشد که در قاب خاطراتش گم شده بود...
-----------
*پاورقی یک:"آوا گه وره" در گویش هورامی آوا به معنای مادر و گه وره به معنای بزرگ است .
البته به مادربزرگ دایه هم میگویند که در ادامه داستان به دلیل راحتی کاربرد گاهی از این کلمه استفاده میشود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ف.میری | نویسنده رمان
شاید حدود 400 پارت
۱ ماه پیشتانیا
1عالیه واقعا، پر قدرت دارم ادامه میدم!
۳ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
خوشحالم که رمان و دوست داشتید عزیزم
۳ ماه پیشنیلوفر آبی
2محشره خیلی قشنگه به نظرم هرکی نخونه نصف عمرش به باد رفته
۳ ماه پیش
ف.میری | نویسنده رمان
نظر لطفته عزیزمم
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nazanin
0چند تا پارت داره؟